صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٧
دی ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
لینک دوستان
افرا
لاله
فاطی
شادی
فرانک
متین
بهاره
مریم
معصومه
بهار
خاطرات دختر ترشیده
حسین ترک
خروجی و آمار وبلاگ
آخه این چه امنیتی یه؟ چه آرامشی؟ چه جامعه مدنی؟ امنیت ملی به اینه که من پاشنه کفشم کوتاه باشه یا مانتو گشاد داشته باشم؟ اگه حجابم رو رعایت کنم و با جنس مخالف اختلاط نداشته باشم یعنی به قانون احترام میذارم؟ اگه مثل گله بوفالو برای استقبال از خرمشنگ باشی بریزیم تو خیابونا یعنی ملت فهیم و مهربانی هستیم؟ اگه خدمات بانکی رو از طریق اینترنت فس فسو با جون کندن انجام دادیم یعنی دولت الکترونیکی و رفاه مطلق داریم؟ اگه زود عروسی کنیم و در 22 سالگی صد تا توله پس بندازیم یعنی بسیار خویشتنداریم و جامعه سالمی داریم؟ وقتی تو محل کار واسه یه لقمه نون زیر آب و زیرآب زنی راه بندازیم یعنی وفور نعمت و عدالت اجتماعی؟
ناامید از دریافت یک نامه سفارشی به پست مرکزی مراجعه می کنم و با کلی دوندگی بعد از اینکه از این ساختمون به اون ساختمون و اتاق به اتاق پاسکاری می شم و به هزارتا کارمند حواله می شم به آقایی برخورد می کنم که غیر قابل تصور تحویلم می گیره و زمین تا آسمون با بقیه شون فرق داره!!با دقت به حرفام گوش می ده و همدردی می کنه !آقاهه می گه باید شماره بارکد مرسوله رو داشته باشی تا براحتی آب خوردن برات پیداش کنم .می گم فردا می تونم براتون بیارم .آقاهه می گه نه خانوم زحمت می شه هر موقع شماره رو گرفتی به این تلفن زنگ بزن و تلفن همراهش رو می ده.
میگم مرسی آقا به همین تلفن اداره مزاحمتون می شم آقاهه می گه : نه عزیزم مزاحمت چیه ؟!!! و من .....
فردا می شه ، من شماره بارکد رو از فرستنده در اون سر دنیا براحتی گرفتم اما تلفن اداره همچنان اِشغاله! بیشتر از صد بار تلاش کردم تا بالاخره آزاد شد طبق معمول کسیکه گوشی رو برداشت هم کَر و هم بی حوصله تشریف داشتند و نتونستند آقای فلانی رو پیدا کنند ،خودِ مستطاب هم که اصلاً اهل پیگیری نبود.ناگزیر به موبایل آقای مشتری مدار زنگ می زنم .
ساعت 10صبح بود.مأموریت آقای کارمند متعهد در اونروز صرفاَ به سرِکار گذاشتن من خلاصه شده بود. نمایش می داد که بسیار داره فعالیت می کنه و تموم پست و پرسنلش رو واسه پیدا کردن این نامه بسیج کرده، با وعده های نیم ساعته چندین بار مجبور شدم بهش زنگ بزنم . داستان غم انگیز تا 4 بعد از ظهر ادامه داشت.....وقتی ازشدت عصبانیت بیخیال مرسوله ارزشمند شده بودم ،خودش تماس می گرفت که مبادا خدمت رسانی به مردم و تکریم ارباب رجوع خدشه دار بشه
من نمی دونم مجرد یا متأهل بودن من چه ربطی به تسریع امور داره یا کجای آیین نامه های پست شرط سنی ذکر کردن ؟ آیا شغل وشهر زادگاه باید در آدرس گیرنده ذکرشود؟ محل کار و میزان درآمد؟ تحصیلات ؟ وسیله نقلیه ؟ تعداد خواهر برادرها؟ رنگ مورد علاقه؟ شرح مختصر بیوگرافی؟درجه آشنایی با پَت پستچی ؟
با وجودیکه سؤال هاش رو یک در میون جواب دادم ، نامه تو یه قبرستونی پیدا شد و فردای آنروز کله سحرخودم سریعاً رفتم گرفتم که مبادا باز دستم زیر سنگ اون یارو بمونه.
القصه .... این یک مورد از موارد مختلف امنی بود که از زمین و آسمون نازل می شه.به احدُ الناسی نمی شه اعتماد کرد.از بقال سر کوچه و مرد همسایه گرفته تا استادت تو دانشگاه و همکارت تو محل کار و حتی ذکور فامیل.
وقتی تنها باشی و سایه درختی بالا سرت نباشه مثل اینکه توهم گرگها بیشتر میشه . بهمین خاطر باید با دقت بیشتری رفتار کرد و البته کارها دیرتر پیش می ره و انرژی و اعصاب زیادتری از آدم ( که نه، یک خانم تنها ) زایل می گردد.
این بود انشای من درباره نظم اجتماعی،عمق فرهنگی و امنیت و رفاه ملی در دهه مبارک فجر.
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ - saparparastan
اینجا سرِ کار است و من واقعاً سرِ کارم! هر روز تقریباً شش کیلو سرب و مونوکسید کربن و آلاینده های متفاوت هوا رو از اقصی نقاط تهران ( میدون آزادی، شیخ فضل ا..، همت،مدرس و صدر ) میل می کنم تا آخر ماه تایم شیتی پر شود و لقمه نان حلالی به کف آرم. بدِ اصلی ماجرا این است که اندک انگیزه شغلی یا غیر شغلی در این رفت و آمد های بیهوده بچشم نمی خورد !
تمام شرکت ششصد و پنجاه نفری رو زیر و رو کردم ، واسه تک تک پروفایل های موجود در اینترانت پرونده تشکیل دادم و به کمک اورکات یا فیس بوک یا تحقیقات محلی اصل و ریشه و پیشه همه رو ریختم وسط و عاقبت هیچی عایدم نشد
فهمیدم همه سپرا و حتی کپرا رو لولو برده مابقی هم مشتی درب و داغونِ تاریخ گذشته اند.
زانوی غم بغل گرفتم . فِک می کنم چرا اون موقع ها که لولو نبود کسی واسه من پرونده درست نمی کرد؟
هیچوقت کسی کنجکاوم نمی شد و بعنوان یک تپر، مورد توجه نبودم . کسی عاشقانه نگاهم نمی کرد (هنوزم نکرده ) و رابطه ای بسمت من شکل نمی گرفت . فقط نقش سنگ صبور یا واسطه خیر برای روابط بقیه همکلاسیها و دوستام بودم و شنونده حکایت جوانی بقیه. البته یک جوابش اینه که خود من سپر پرست که هیچ ، اصلاَ معبودی نداشتم و حسابی خارج از باغ ، پرت بودم حتی یادمه یه موقع ها ازکسانیکه یه خرده مرزخواهر برادری رو رد می کردن دلخور می شدم ( ای خاچ بر سرم)
خلاصه که دریاب دمی که با سپر می گذرد وگر نه به حال و روز من دچار خواهی شد.کلی غبطه می خورم به بچه های الان که چه زندگانی پر هیجان سپرتپرانه ای دارن و من چقد دیر شروع کردم یعنی زمانیکه از دانشگاه فارغ شدم ، اون هم دانشگاهی که اون زمان جمعیت سپراش چهار، پنج برابر تپراش بود فقط کافی بود بین ابن سینا و تالارها دستت رو دراز کنی
خدایی خیلی حیف شد ! تازه دانشجوهای دیگه می اومدن دانشگاه ما و بطور کاملاً جدی و با پشتکار پی شپر می گشتن!
یه دلیل دیگش هم ضعف بینایی بود! نمی تونستم خوب ببینم و سپرها رو تشخیص بدم .به نظرم همه شبیه به هم بودن یه مشت کپرِ لاغر شیش پیلی دهاتی
غافل از اینکه همشون بالقوه اسپار با هوشی بودن که حالا مهره های مهم مملکت شدن یا در خارجه سری تو سرا در آوُردن.
علیرغم تمام شوت بودن هام در سپر بازی ظاهر غلط انداز و شلوغی داشتم ولی بخدا در اون ایام یه دونه سپر هم نداشتم.
دلیل دیگه مصونیتم یقیناً تربیت خانوادگی و پرورش شهرستانی بود .شهر مذهبی که اکثر عناصر ذکورش مهاجرت کرده باشن و تا هجده سالگی لای چادر مشکی پیچونده شده باشی.
القصه هر چی بیشتر به ایام دانشگاه فکر می کنم بیشتر افسوس می خورم
اما افسوس با امید مغایرتی نداره! کلی با انگیزه تر میشم .اصلاً همه اینها که نوشتم مقدمه بود ولی نمی دونم چه ربطی به موضوع داشت
می خواستم بگم الان خیلی خوبم .خیلی خوبم که دچار یک سپر نیستم. خیلی خوبم که اسیر یک شپر نیستم. خیلی خوبم که با کارها و حرفای خام سپری داغون نمی شم و با یک قربون صدقه دروغی بال در نمی آرم. واقعاَ خوشحالم که تنها زندگی می کنم .گرچه نمی دونم این حس چقدر پایداره ؟
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٧ - saparparastan
نویسندگان این وبلاگ این روزها به شدت معتاد شده اند به سریال s-e-x and the city به همین دلیل خیلی وقت آپدیت کردن ندارند(نیست که قبلا زود به زود آپدیت میشد!!) این است که این پست با یکی از جملات کلیدی این سریال به پایان میرسد:
if you are single,the world be your smorgasbord
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٧ - saparparastan
از سخت ترین لحظات سپرداری(وشاید شپرداری) زمانهایی است که حال و حوصله هیچ چیزی و هیچ کسی رو نداری، حتی سپرت رو...اصلا دلت نمی خواد با کسی حرف بزنی یا به چیزی فکر کنی...حتی دلت نمی خواد کسی دوست داشته باشه و به فکرت باشه...نمی دونی هم علتش چیه....افسردگی فصلی؟ترس از مسئولیت هر رابطه؟ روان پریشی؟ زدن خوشی زیر دلت؟ مغایرت سپرداری با آرزوهای فردیت؟ یکنواختی یک رابطه؟ ممکن هم هست با خودت فکر کنی شاید دیگه به اندازه قبل دوستش نداری شاید هم اون ...با خودت فکر می کنی که شاید لازم باشه یک کمی از هم فاصله بگیرید تا دوباره برای هم جذابیت پیدا کنید...آره "فاصله" ! فکر خوبیه ...خوشحال از اینکه یک راه حل درست درمان پیدا کردی، لحاف رو می کشی سرت و می خوابی...صبح بیدار میشی در حالیکه تمام فکت از شدت دندون قروچه درد میکنه، در تمام مدتی که توی خوابت با سپرت تو یک مهمونی بودی و سپر داشت با یک دخترناشناس آلبوم عکس نگاه میکرد و می گفت و می خندید ، تو از شدت حسادت و عصبانیت شب تا صبح این دندونهای لامصب رو بهم فشار دادی!
در بیداری به راه حل ...ی دیشبت فکر میکنی و اینکه اگه این فاصله باعث شد با یکی دیگه آلبوم نگاه کنه(!!!)، چه خاکی بر سر کنی؟!
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧ - saparparastan
من اینترنتم خیلی بد است ! بمحض اینکه خوبشو خریدم تند تند میام اینجا که شما رو هم از تغییرات مهم دیدگاهم نسبت به سپر پرستی مطلع کنم.
با تقدیم احترام
سطحی های مقیم مرکز
tapar juni salam yek hafte has az ham bikhabarim ishala halet khube hatman tu rahi az daste man ke kheili narahat nisti bavar kon tasmimi bud be salahe 2tamun
مشاهده می فرمایید امروز صبح دریافت کردم!!!!!
اولاً که با عدم پاراگراف بندی و شکلک و علامت های مختلف علیرغم همیشه خواسته خیلی بهم ...نمحلی کنه مثلاً
دوماً من واقعاً متوجه یک هفته نشدم و فک کردم سرش شلوغه و ازش خبری نیست(جونی مثل اینکه به شما بیشتر فشار اومده)
سوماً : چه تصمیمی؟ کی ما تصمیم گرفتیم کات کنیم؟ کجا؟ اصلاً به چه دلیلی؟
چهارماً : صلاح مصلحت خویش خسروان دانند
و آخر: اینهم تجربه ای بود درخصوص سپرهایی که فک می کنن خیییییییییلی خوبن و خییییییییییلی می دونن و خیییییییییلی مهربونن ولی فقط خیال می کنن
خییییییییییلی سپر سختی بود
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧ - saparparastan
سلام!
خوانندگان گرامی لطفاً راهنمایی بفرمایید وقتی آدم از شر و شور سپر بازی خسته می شه ، حوصله اشک ها و لبخندها نداره و مثل بچه آدم می خواد ضمن سپر داری معقول وی را به اهداف مهمی سوق دهد....باید چه خاکی تو سرش بریزد؟
(و البته شپر Under Construction دلش تپربازی می خواد و اینجا رو هم می خونه البته
)
نمی دونم دلم رو به والنتاین خوش کنم یا روز زن
در هر حال بمناسبت هیچکدومش هدیه ای دریافت نمی کنم
فارغ از دغدغه هر سپری در شیراز منتظر ظهور دوستانم هستم

ظاهراْ کسی عکس من دوستام رو دزدیده و اینجا رو هم هک کرده!
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - saparparastan